تبليغاتX
چشمان باراني
خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی، اما نتوني بهش بگي...!
 

سلام

وقتی آخرین آپ و نوشتم، دلم سرشار از غم بود.... انگار همه دردها توی دل کوچکم جمع شده بود و میخواستم با آخرین نوشته همه شو خالی کنم اما... حالا که بعد از سالها دوباره به کلبه گذشته و قدیمی خودم برگشتم، حس میکنم نسبت به اون روزها خیلی بیشتر و بدتر درد دارم.... دردی از بدترین و تلخ ترین دقایق زندگیم و تجربه ای بزرگتر و زخمی عمیق تر....

اون موقع هنوز بچه بودم و با آرزوهایی بچه گانه دل به دنیایی بسته بودم که همه اش پوشالی بود و مثل حبابی روی آب.... کاش خودم و میون قشنگی های اون آرزو گم نمیکردم... کاش انقدر صادق نبودم و انقدر اشک نمیریختم... کاش مثل همه اطرافیانم نقابی از کینه و نفرت به چهره میذاشتم و با همه عین خودشون رفتار میکردم... اما افسوس که پدر همیشه بهم گفت راستگو باش و صادق...

اما امروز در حالیکه جواب اون همه صدافت و خوبی رو خیلی خوب گرفتم با یه دل شکسته تر و بیمارتر برگشتم تا دوباره دردهای این وجود شکسته ام و با تو تقسیم کنم... میدونی اون موقع ها تو از تنهایی حرف میزدی... از سست بودن و بی اراده بودن حرف میزدی اما من هیچ وقت سعی نکردم به معنای واقعی درکت کنم... یک هفته مکمل تو خونه خودم و زندانی کردم، یه هفته مکمل با هیچکس حرف نزدم و فقط و فقط اشک ریختم تا شاید بتونم خودمو پیدا کنم... سر سجاده از خدا میخواستم یه راه نجاتی برای هدایت تن خسته ام نشونم بده... میدونم خیلی بد شدم اما بعد از اون یه هفته حالا با یک شناخت دیگه از دنیا، آدمها و خودم دوباره متولد شدم... دوباره متولد شدم و برگشتم تا دوباره همون زی.... گذشته بشم.... همونی که هیچ وقت غم و به خودش راه نمیداد، همونی که سجاده اش از اشک خیس بود و آغوش مادرش بهترین پناه خستگی هاش بود... همونی که دوستای زیادی داشت و کشته مرده های فراوون.... همونی که ساده می پوشید و ساده خودش و آراسته میکرد... همونی که به عفت و پاکدامنیش قسم میخوردن و دوستش داشتن... مدت ها میشد که خودم و گم کرده بودم... اونم میون آرزوهای پوشالی که خودم و شیطان ساخته بودیم...

من تغییر کردم و اومدم به منجی خودم دوباره سلام کنم... به منجی مهربانی که شاید الان خیلی شکسته تر از گذشته شده درست عین من اما با روحیه ای پولادین داره پیش میره... اومدم بگم منجی عزیزم برات دعا میکنم مثل گذشته ها... تا بتونی در برابر سختی ها و درد تنهایی تاب بیاری و پیش بری... منم به همون درد دچار شدم... منم از همه زخم خوردم... منم روحی دارم که از زخم خنجر دوستان تکه تکه شده و یه گوشه افتاده... اما منتظر مرگ نیست... منتظر رسیدن کسیه که انتقام همه بدیهایی که در حقش شد و بگیره... منتظر ظهور اون عزیزی هستم که چشمای ترم حالا با عشقش آشناتره و وجود خسته ام با مهرش آمیخته شده

تو هم برام دعا کن... برای زنده موندنم و جنگیدن با دنیا...!

از این به بعد منتظر آپهای جدید من باش... و خواهش میکنم مثل گذشته نظراتت و حتما برام بنویس... و اگه شده برام ایمیل هم بزن... البته اگه فرصت داشتی....... من برگشتم تا بمونم...!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

خیلی وقته بهت سر نزدم... گردوغبار بدجوری قالبت و پوشونده... میدونی هر وقت که در اتاقت رو باز میکنم، همه خاطرات تلخ گذشته به سراغم می یاد... یه جوری حس میکنم تو هرگوشه وجودت یه خاطره تلخ از گذشته ام جا گرفته... گذشته ای که بیشتر اوقات سعی میکنم فراموشش کنم.... شاید به همین خاطر بود که کنار گذاشتمت... اما میدونی هر از چند گاهی وقتی که یه کوله بار سنگین از غم روی شونه هام هموار میشه و دیگه داره از دریای چشمام به یه سیل تبدیل میشه به سراغت می یام. شاید میخوام بعضی دردا رو با تو سهیم بشم... با تو که قبلا شده بودی صندوقچه دردام... آخه خیلی وقتا حرفامو که به باران میگم، حس میکنم ناراحتش میکنم.... باران و که میشناسی نه؟ همونی که الان شده دلیل خنده های من... همونی که یه روزی دربارش کلی با تو صحبت میکردم .... وقتی باهام حرف میزنه تمام وجودم سراپا گوش میشه برای شنیدن درد و دل هاش.... وقتی از آرزوهاش میگه نمیدونم چرا از صمیم قلب براش دعا میکنم... شاید بخاطر اینکه یکی از آرزوهای من برآورده شدن آرزوهای اونه... دیشب خیلی گریه کردم. اونم تو حیاط... علتش چی بود؟ نمیدونم.... فقط حس میکردم یه بغض سنگین تو گلوم جمع شده و به شدت احساس تنهایی میکردم... به بهونه اینکه از چاه آب بکشم، رفتم تو حیاط و تا دلم خواست زار زدم... هق هق صدام باعث میشد اون زخم کهنه بدجور دهن باز کنه و .... مطمئنم اگه خواهرم نمی اومد، چندین ساعت اشک می ریختم...مدت هاست که شکسته تر از گذشته، غمگین تر از لحظات تنهاییم یواشکی به همون دنیای سیاه خودم قدم میذارم.

تو اون دنیا خودم هستم و خودم و خاطراتم و اشکام.... هروقت کسی رو پیدا نمیکنم که به حرفام گوش بده دروازه اون دنیا رو به صدا در می یارم و برای ساعت ها توش می مونم... شاید حس میکنم اونجا یه کسی یه موجودی هست که مرهم دردام بشه و اشکام و پاک کنه.... اما برعکس اونجا بدتر از قبل تنها میشم و دلم میشکنه... مادرم دیشب حالش بد بود.... سعی میکردم با خندوندنش اون رو سرحال بیارم و بهش لبخند رو هدیه کنم... اون خندید اما... بعدش خودم اونطوری تو حیاط زار زدم... زیر پتو که دراز کشیدم، سردرد لعنتی خواب رو از چشمام برد. به یاد باران افتادم. اون شاد بود و سرحال و این بزرگترین چیزی بود که من میخواستم. ولی دلم.... دلم بدجوری ترک خورده بود... مدتی گریه کردم.... نمیدونم ساعت چند نصفه شب بود که متوجه شدم هنوز چشمام خیس خیس هست.... به خواهرم که کنارم خوابیده بود نگاه کردم... تو خواب چقدر معصوم بود.... من امید همه اون ها بودم. لبخند من لبخند اونا بود و من حق نداشتم بخاطر اشکام و خالی کردن دلم دل اونها رو غمگین کنم...!

آره.... حق نداشتم به اونها اشکای خودم رو نشون بدم... با همون بغض سنگین خوابیدم و تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت پیش روی هیچ کسی گریه نکنم... فقط هروقت تنها شدم و به دنیای خودم برگشتم حق دارم یه دل سیر گریه کنم....! پیش تو که میتونم گریه کنم نه؟ تو که دعوام نمیکنی؟ تو که بهم نمیگی:

(( زینب تو نباید گریه کنی ))

پس همیشه پیش تو می یام و تو بغل سیاه تو اشک می ریزم... تو که بدت نمی یاد نه که هر وقت غمگین شدم بهت سر بزنم و واست دردودل کنم؟ میدونم که بدت نمی یاد....  




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

ببار باران

 

در سكوت پنجره های اين شب سرد

                            می خواند مطربی شبگرد !

در مسير آواز محزون مرد ،

                   به گوش می رسد

                   صدای خش خش برگ های زرد !

                     روايت غمگنانه ی عزيمت شاخه های پاييزی !

 

ببار باران !

با همه اندوه هايت ،

بر دل پر اندوه من ببار !

 

از كه می گريزی ؟

من بی قراری ، دل به گريه سپرده ام !

مرا دير زمانی ست كه آشيانی نيست !

در سايه بان بارش يكريز تو نيز ، ماوايی نيست !

در غريوی ناآرام يا در سكوتی محزون ، همچنان ببار !

ببار تا در دل تيره ی اين شب بی پناه ،

دل بسپارم به فراموشی آن خاطرات سياه !

ببار باران !

     يك امشب را ،

         بر كلبه ی خاموش قلب من ،

               بر بزم بی ستاره ی خويش ، ببار !

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

درد سرتاپای وجودم و گرفته... چرا همیشه درد با منه و یه لحظه رهام نمیکنه...؟ چرا همیشه یه نم اشک گوشه چشمام میشینه و تنهام نمیذاره..؟ خداجوووووون دنبال یه آغوش میگردم تا پناه هق هقم باشه... در جستجوی یه نگاه هستم تا آرامش بخش دردم باشه...! خیلی خیلی خستم.... چشمام رو نمیتونم باز نگهدارم.... خودت کمکم کن..! بدون تو و قدرت لایزال تو هیچم...!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:35 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

سلام عزیزم...!

دیشب وقتی رسیدم خونه، دیدم که لامپ هاخاموشه و همه جا ساکت، ترس برم داشت، با عجله رفتم داخل، مریم مثل همیشه خیلی عادی سلام کرد.... فهمیدم که حتما برق نداریم.... اما وقتی در رو باز کردم یه دفعه لامپ همراه چندتا فشفشه روشن شد، بعدش دیدم که دوستام نسرین و مریم، اومدن و بغلم کردن... حسابی گیچ شده بودم.... از تعجب نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم....!

چشمم به یه میز افتاد که روش یه کیک تولد خودنمایی میکرد، تازه همه چی رو فهمیدم، واسم جشن تولد گرفته بودن اونم بعد از یه هفته.... خیلی ذوق کردم.... آخه اون بیچاره ها از تاریخ دقیق تولدم که تغییر کرده بود خبر نداشتن.... با شوق صورت هاشون رو بوسیدم و پشت میز نشستم... بعش فلش دوربین بود و شعر تولدت مبارک و یه عالمه هدیه.... واقعا شب قشنگی بود... وقتی داشتم کیک رو می بریدم، آرزو کردم کاش تو کنارم بودی تا اولین سهم کیک رو به تو میدادم.... بعد از خوردن کیک و چای سفره شام پهن شد و به به به ..... مامانم محشر کرده بود... غذای مورد علاقه ام رو دیدم که توی دیس های بزرگ آوردن و سر سفره گذاشتن.... بله قورمه سبزی.....!

خلاصه جات خیلی خالی بود.... شب هم تا دیروقت با دوستام بیدار بودم و کلی باهاشون حرف زدم... خیلی وقت بود که ندیده بودیم همدیگه رو.... دلم پر شده بود از یه عالمه حرف برای اونا... چندتا آهنگ گوش دادیم و کلی گپ زدیم... از هرجا و همه چی....! کاش دیشب هیچ وقت تموم نمیشد... موقع خواب آهنگ معین رو گوش دادم.....

باز ای الهه ناز....            با دل من بساز

کین غم غم جانگداز       برود ز برم

گر دل من نیاسود          از گناه تو بود

بیا تا ز سرم                گنهت گذرد......! 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

 
 
 
 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

سلام مهربانم...!

دلم خیلی برات تنگ شده.... برای خنده های نابت.... برای نگاه های پر از سوالت.... برای لطافت و مهربانی قدم هات... و برای زیبایی و معصومیت چشمات.... عزیزم..! کاش می تونستم به راحتی احساس سبزم در کنارت... دوشادوش تو... به دیدار عشق می رفتم.... سر بر زانوی محبت میذاشتم و به آسودگی پرندگان به خواب میرفتم....اما میدونم این آروز مثل یه سیب کال میمونه.... یه سیب سبز که هیچ وقت روی شاخه دل من نمیرسه....




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:54 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

دیشب تا صبح بیدار بودم.... علتش هم تو بودی و بس...!

با اینکه تو رختخوابم دراز کشیده بودم اماخواب از چشمام فرار کرده بود. اون سردرد عجیب گذشته بازم سراغم اومده بود.... می خواستم گریه کنم اما نتونستم.... ناچار به نور مهتاب که از پنجره به اتاق تابیده بود خیره شدم.... هنوزم حرفای مادرم تو گوشم می پیچید....

(( تو که دختر خوبی بودی... چرا انقدر تغییر کردی...؟؟؟؟ چرا همیشه تو خودتی...؟؟؟ مثل گذشته ها شاد نیستی....! اون کیه که شب و روز بهش فکر میکنی......؟؟؟؟ چرا داری خودت رو گم میکنی...؟؟))

دلم مثل یه تیکه سنگ، سنگین شده بود.... حس میکردم که حتی نفس کشیدن هم برام دشواره... به خودم و گذشتم فکر میکردم ، گذشته ای که مثل یه دفتر خاطرات کهنه توی دلم جا گرفته بود ، گذشته ای که سراسر درد و غم بود و شکست، و به حالا فکر کردم .... حالایی که توی سرنوشتم تو قرار گرفتی ، البته بهتره بگم من به زور تو رو توی سرنوشتم جا دادم.... اینو خودت بهم گفتی نه...؟؟؟ وقتی این جمله رو ازت شنیدم ، از خودم و از احساسات پاکم بدم اومد.... از اون همه صداقت و زلالی قلبم بدم اومد.... از اینکه سه ماه مکمل فقط و فقط به تو چشمات فکر میکردم ، بدم اومد... حس کردم یه گناهکارم که گناهش دوست داشتن یه طرفه ست.... گناهکاری که خودش داره خودش رو مجازات میکنه.... اونم به بدترین شکل ممکن....

وقتی تو رو انتخاب کردم ، با این رویا که تو هم من و تو قلبت جا دادی، پیش رفتم ، البته فقط توی رویا.... هیچ وقت قصد نداشتم وارد زندگیت بشم، یا باهات تماس داشته باشم، چون می ترسیدم اون رویا یه دروغ بزرگ باشه ، چون می ترسیدم قلب من عاشق تر و شیفته تر از تو باشه، و شکست بخورم.... فقط به همون سکوت و نگاه های سراسر درد دلبسته و قانع بودم، چون می دونستم بیشتر از اون رو نمی تونم بدست بیارم، ولی.................

تو باشهامت پیش اومدی و خواستی تا رابطه مون یه رنگ دیگه بگیره، و با آشنایی زیباتر بشه، نتونستم بهت بگم نه......... گفتم باشه و قبول کردم اما از درون ترسیدم، در درون خرد شدم، با اینکه در ظاهر مثل فرشته ها سرشار از شادی بودم اما از دل اشک می ریختم، تو دلم یه ترس بزرگ خونه کرده بود، و اون هم این بود که نکنه من اشتباه کرده باشم و تو منو انتخاب نکرده باشی... نکنه تو احساس من رو نداری و اینطوری بود که حس کردم اون ترس داره به حقیقت تبدیل میشه...!

- وقتی فهمیدم که زندگی برای تو یه برنامه تعریف شده ست، این رو هم فهمیدم که محبت من توی اون برنامه هیچ جایی نمی تونه داشته باشه....!                                                                                

- وقتی بهم گفتی که چه ارزویی داری، درک کردم که من حتی جزء کوچیکی از اون آرزو هم نمی تونم باشم.....!

- وقتی که از دردهات برای من می گفتی، باورم شد که شاید من و وجودم ممکنه برای تو درد باشه....!

و آروم آروم حس کردم که دارم ازت دور میشم، چون می دونستم که تو هیچ وقت نمی تونی من رو دوست داشته باشی.... شاید تو اون قلب مهربون تو، جایی واسه یه دختر مثل من وجود نداشته باشه... من فقط تونسته بودم توی ذهن همیشه فعالت یه جای کوچیک پیدا کنم و بس....!

اما با وجود همه اینها، از خودم گذشتم :

- وقتی که از برف گفتی و زیباییش، تو رو و احساس پاکت رو ستودم.....!

- وقتی از آرزوهات گفتی و امیدهای دور و درازت، با اشک های پاک برات دعا کردم.....!

- وقتی غم توی چشمای نازت خونه کرد، دلم بیقرار شد.....۱

- وقتی از شادی حرف میزدی، همه خنده هامو یکجا بهت تقدیم میکردم.....!

- وقتی بیدار بودی، بیدار می موندم و وقتی که می خوابیدی واست لالایی از احساس می خوندم...!

شاید در کمترین مدت زمان زندگیم، بزرگ ترین هدیه عمرم رو از خدا گرفتم، اما.... اما شاید اون هدیه متعلق به کس دیگه ای بود و من خواستم تا به زور اون رو تصاحب کنم،...........و به قول خودت شدم یه مزاحم..............! نه اون چیزی که خودم می خواستم.............!

اما هنوزم در کنارتم عزیزم... هنوزم خسته تر از گذشته، با غم ها و شادی های وجود نازنینت، همراهم و برات می میرم، شاید باور نکنی.........اره تو همیشه به من میگی شوخی نکن..........! اما من هیچ وقت احساسم رو با شوخی بهت تقدیم نکردم و نمی کنم.......... هنوزم دیدن چهره نازنینتف بزرگترین آرزوی زندگیمه.... و شریک شدن توی مشکلاتت زیباترین رویا.......... و دعای پاک من همیشه و همه جا همراهته.... چه تو در کنارم و با من باشی و چه من و رها کنی............. ۱

عزیزم.... من یه دفتر خاطرات دارم که گوشه گوشه ورقه هاش به اسم قشنگ تو مزین شده، یه دفتر خاطرات توی کامپیوترم که هرروز آپدیتش میکنم........ تاریخ تولد اون دفتر خاطرات تاریخی هست که کلبه رنگ و رو رفته چشمام به نور چشمای قشنگت منور شد، شاید یه روزی تونستی اون دفتر رو بخونی، اخه تو صاحبش هستی و بس........ الان چهره قشنگت روبرومه و داره بهم میخنده.... نمیدونم کجایی و به چی فکر میکنی........ میدونم که به من هیچ وقت فکر نمیکنی.... من کوچیک تر از اونی هستم که توی خاطرات بزرگ تو جا بگیرم......... اما تو انقدر بزرگی که همه دفتر خاطرات زندگیم رو با وجود نازنینت پر کردی........

عزیزم، دلم خیلی برات تنگ شده..... کاش می تونستم درد قلبم رو واسه اون نگاه سردت تفسیر کنم..... اما ......... نه........ درد من نگفتنی.... درد من نهفتنی ست........ و این شعر آخری شاید معنای قشنگ تری به حرفای من بده.........

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد                     دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

آره.... من........ بی خیال دیگه از دردام نگم بهتره چون تو به دردای من گوش نمیدی یا شاید دردای خودت انقدر زیاده که وقتی واسه اونها پیدا نمکنی......... برام مهم نیست عزیزم....... تو چشماتو به روی نگاه های من ببند، اما بدون من تا ابد تو رو تماشا میکنم، تو به گریه های من بخند.......... اما بدون من همیشه برای تو می گریم.......... تو لحظه ای کوتاه به من فکر کن.......... اما بدون من تمام ساعت های زندگیم رو روی اسم تو سرمایه گذاری کردم....... ازت نمی خوام دوستم داشته باشی چون این محال ترین امر زندگی توئه.... ازت نمی خوام عاشقم باشی چون وقتی برای عشق نداری........ ازت نمی خوام به یادم باشی چون یاد تو زیباتر از اونی هست که با اسم من اغشته بشه........... من فقط ازت میخوام اگه یه روز بارونی، زیر قطره های پاکش قدم زدی.... یا یه روز برفی، روی لطافت و سفیدی شون قدم گذاشتی، برای یه لحظه آرزو کنی که کاش من همراهت بودم و در کنار من قدم میزدی.................!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

امروز روز تولدمه......... يه روز عادي درست مثل تموم روزاي زندگيم............

روز پوچي همچو روزان دگر                    سايه اي ز امروزها ديروزها

خدا جوووووووووون.........دلم خيلي گرفته........ اي كاش مجبور نبودم بخندم، اي كاش مجبور نبودم يه نقاب به چهرم بزنم تا مبادا ديگران از غم درونم خبردار بشن، امروز خيلي خسته كننده بود......... حتي اون هم كنارم نيست تا به بودنش دلخوش بشم، اونم امروز ................




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

براي شكستن سكوتت!
تمام غرورم را خرج كردم!
ولي حرفي از زبان تو نشنيدم!
مانده ام!
با اين دل شكسته و خرد شده چه كنم!
...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

دلم هواتو كرده نازنينم.............!

تموم ديشب با ياد تو گذشت..... با ياد تويي كه عزيزترين مخلوق خدايي.... همون خدايي كه خيلي دوستش دارم و تو رو از اون هديه گرفتم.... همون خدايي كه هروقت دلتنگت ميشم منو دلداري ميده... با ياد تويي كه هميشه و همه جا در كنارم حضور داري و حس آبيت چشمامو هميشه نمناك ميكنه.... با ياد تويي كه همرنگ شعرهام شدي و در قلب كوچكم جايي به وسعت آسمان ها پيدا كردي.... با ياد تويي كه دردهاتو با قلب من سهيم شدي.... اشك هاتو با چشماي من درآميختي و يادت رو به من هديه كردي.... با ياد تويي كه بيشتر از هر احساسي برام سبزتر و زيباتر هستي.... براي تويي كه هيچ گاه راز چشمانم را نخواهي ديد و عطر دلاويز شعرهاي گرمم تو را تسخير نخواهد كرد....

دوست داشتن حس زيباييه همرنگ اشك، همنوا با درد و تلخ تر از يك روز جدايي.... اما من اين حس زيبا رو توي گوشه گوشه ي قلبم جا دادم، به پاش اشك ريختم ولي ميدونم هيچ وقت به حاصل نميشينه...ميدونم كه من و سرنوشت من توي تنهايي ها شروع شده و در همونجا ختم ميشه... امروز دردي عجيب تر و دردناك تر از گذشته به سراغم اومده ..... كاش بتونم اين درد جديد رو تحمل كنم....




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

چه انتظار عجيبي !!!


تو بين منتظران هم ...


عزيز من چه غريبي!! ..


عجيبتر که چه آسان نبودنت شده عادت ....


چه بي خيال نشستيم ....


نه کوششي نه وفايي ..


فقط نشستيم و گفتيم :


 خدا کند که بيايي ...


                                                          اللهم عجل لوليک الفرج

فردا جمعه ست... كاش بيايي...!

كاش بيايي و اين انتظار را پايان بخشي...!





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:47 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

عروسک




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

                  

        

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

باز باران با ترانه

با گهرهاي فراوان...ميخورد بر بام خانه

يادم آرد روز شيرين...گردش يك روز ديرين....خوب و شيرين

امروز از ديشب تا حالا بارون باريده..... همه جا خيس خيس شده... و دل من از عشق اون خيس تر... ديشب وقتي كه داشتم ميرفتم خونه، يه بغض سنگين اومد و يه راست نشست تو دل من.... نميدونم چرا تا دم درخونه هق هق گريه كردم... انگار دل من هم دنبال بهونه باريدن ميگشت تا خودش رو مثل ابرايي كه دلشون پر شده بود، خالي كنه.... دلم شده بود همرنگ ابراي اسمون... و چشمم همنوا با باروني كه داشت من و خاطرات قشنگم رو خيس ميكرد، مي باريد.

دلم مي خواست در كنار اون بودم و همگام با قدم هاي بلندش قدم بر ميداشتم.... و با لبخنداي كال اما گرمش آروم ميشدم... اما اون در كنارم نبود و تنها خاطره و ياد قشنگش ته دلم رو مي لرزوند و يه لبخند نقره اي رو مهمون لبهام ميكرد... مي دونستم كه تو اون موقعيت حتما بيرونه و هنوزم دنبال كاراشه... خيلي دلم ميخواست يه بار بهم زنگ ميزد و من مي تونستم صداي مهربونش رو بشنوم.... اما اين رو فهميدم و درك كردم كه اون فرسنگ ها از من و تپش هاي قلب زخم خوردم دوره... فهميدم كه چشماي اون قبل از اينكه اشتياق و ذوق من رو ببينه، به اطرافش نگاه ميكنه و سعي ميكنه تا نگاه آينده رو واسه خودش تجزيه و تحليل كنه.... سعي ميكنه تا بدون ديدن نگاه مشتاق من به راهي كه در پيش داره نظر بندازه.... منم مي خوام همراهش بشم اما.................

اما اون فعلا تو اون راه شده تك سوار و نيازي به يه همراه نداره.... پس من بايد به انتظار اومدنش ثانيه هاي زندگيم رو بين نگاه هاي قشنگش تقسيم كنم و با يه قلب منتظر چشم به راه طلوع احساسش بمونم.... خدايا هميشه براش دعا ميكنم، تا دلي به وسعت دريا داشته باشه و بتونه راه سخت زندگي رو با كمك تو به آسوني طي كنه... خداجوووووووون هميشه مواظبش باش و تو اين شباي سرد زمستون وجودش رو با مهر خودت گرم نگهدار..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

اين روزها ميگذرد هر روز

هر روز در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو كه آيا

من نيز در روزگار آمدنت هستم....؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

دوست دارم در کنار ساحل عشق تا ابد شانه به شانه ات به انتظار غروب خورشید بمانم

و در کنار وجود آرامش بخشت به نوای آرام دریا گوش بسپارم..............

و تن خسته از روزگارم را در میان آغوش گرمت پناه دهم .............!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:19 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

جوينده عشق بي عدد خواهد بود

فردا كه قيامت آشكار گردد

هر دل كه نه عاشق است رد خواهد بود




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:4 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

دوستت دارم يه عالمه

هرچي بگم بازم كمه...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 7:49 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

-



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:42 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

حال و روز خودم رو درست حسابي نميفهمم... انگار خودم و احساساتم رو گم كردم.... انگار تو راهي كه داشتم مي رفتم، به يه راه فرعي كشونده شدم.... ميدونم كه اين راه به چشماي اون ختم ميشه... ميدونم كه چشماي اون داره من رو از راه درست زندگيم به يه راه نامعلوم ميكشونه... هرچي كه خودم رو به راه مي يارم اما بازم چشماي نازش سد راهم ميشه و من رو به طرف خودش ميكشونه.... نميدونم چطوري دوباره به همون جاده تنهايي گذشته كه توش قدم گذاشته بودم برگردم....من به اون تنهايي و سكوت جاده قبلي دلبسته شدم و نميخوام از دستش بدم... اما انگار چشماي اون نميخواد بهم اجازه برگشتن بده.... كاش ميتونستم تو راه چشماي اون درست حسابي قدم بذارم... اما همون راه هم نامعلومه... چون نگاه اون رو نميتونم تو قلب شكسته ام تفسير كنم و به راحتي با نور چشماي قشنگش همگام بشم... راهمو گم كردم.... هيچ كس هم نيست تا كمكم كنه...

تموم ديشب سعي كردم بدون فكر كردن به نگاهش بخوابم يا بدون بخاطر آوردن چشماش، چشمامو رو هم بذارم... اما انگار چشماي من با نگاه اون طلسم شده... از خدا با اشك و آه خواستم تا كمكم كنه... تا منو و اين پاهاي ضعيفم و از رفتن به اون راه نگهداره.... اما هيچ ندايي تو قلبم روشن نشد... هيچ نوري تو دلم راه پيدا نكرد... آه...... چقدر خسته ام........ چقدر تنهام...........

اين درد داره منو ميكشه.... داره منو ذره ذره آب ميكنه.......... مثل يه شمعي كه قطره قطره وجودش رو به ديگران تقديم ميكنه و براي خودش هيچ چي نمي مونه........ خداجووووووووون به دادم برس... ياد اون رو.......نگاه سرد اون رو، و همه لبخنداي كالش رو از قلبم بيرون بكش....... ميخوام به همون دنياي تنهايي خودم برگردم... دنيايي كه سراسر غم و درده....... اما فقط و فقط خودم هستم و بس...!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:46 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

باید امشب بروم.

دوباره باران می بارد

و دلم می خواهد از کوچه عاشقی بگذرد

و زیباترین نیات آدمی را

در خواب کوچه های این همه شبانه بی عبور

                                                                 آرزو کند.

شب عجیبی است و احساسی غریب بر من جاری.

در اعماق خاطرات دور ٬شاید دلم به دنبال کسی میگردد٬چیزی.

شاید تو را میجوید٬شاید تو را می خواهد.

نمیدانم  کی٬چی؟ ولی میدانم در درونم  چیزی است

مثل یک بیشه نور........... مثل خواب دم صبح و...........

چنان بیتابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است که مرا می خواند.

باید امشب بروم. 





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

دلم خيلي تنگه خداجووووووووووون

پنجشنبه رفتم زيارت سخي... با آبجيم.... دلم ميخواست اونجا كه رسيدم، حسابي گريه كنم و از خدا بخوام كه ياد و عشق اون رو از دلم بيرون كنه... اما اونجا كه رسيدم، انگار ديگه هيچ غم و غصه اي تو دلم نبود كه بخاطرش اشك بريزم... خود حرم رو كه داشتن درست ميكردن و حياط هم پر بود از كبوترهاي سفيد. هروقت كه پرواز دسته جمعي كبوترا رو مي بينم، چهره اون جلوي چشمام مي ياد... اون روزم وقتي كبوترا دورتادور گنبد پرواز ميكردن، چشماي نازش جلوي صورتم اومد. با همون خنده قشنگ هميشگي... فهميدم كه نمي تونم فراموشش كنم.

وقتي كه داشتم نماز ميخوندم، بازم به اون فكر ميكردم... دعا كردم يه روزي برسه كه من و اون با هم همينجا رو زيارت كنيم... خنده داره... رفته بودم تا براي فراموش كردنش دعا كنم اما دعا كردم تا دفعه بعد همراه اون، بازو به بازوش تو حرم بگردم و در كنارش باشم...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:52 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:0 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 8:48 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

 

احساس من

 

  ** * *

 

 **

**

*نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم... فقط میتون بگم که همه چی از اونجا شروع شد که*

*که چشمای نازت بهم خیره شده بود.........!*

*صورت نازت حیلی نورانی شده بود*

*یه لحظه حس کردم تو اون مکان فقط منم و تو...!*

و حضور یه حس سرخ

عزیزم

چشمات رو به پایین بود

اما چشمای من روی چهره نورانیت مات مونده بود

و دستام بدون اینکه خودم بخوام داشت می لرزید

انگار منتظر یه اتفاق بودم... یه شروع سبز... نه سرخ... نه آبی

  اما هیچ اتفاق سبز یا سرخ یا آبی نیفتاد... تو  رفتی...

 

ولی بعد از زفتنت صدای قلبم رو به وضوح شنیدم     

فکر میکردم که هیچ چی نشده

اما نه... قلبم و چشمام به جای خالیت

خیره مونده بود و مات و مبهوت

آره عزیز دلم ....!

عاشق شده بودم

..




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

امروز دلم خيلي براش تنگ شده...!

امروز سردتر از هميشه برخورد كرد و نديد كه تيكه هاي شكسته قلبم كوچيكتر شد.......

نگاهش گرماي هميشگي رو نداشت و نديد كه گلهاي شوق جشمام بدون اون گرما پژمرد...

صداي قدم هايش تندت از هميشه بود و نديد كه صندوق خاطرات گوش هايم بدون چك چك نرم اون صدا، همونطور بسته موند.....

اينا مهم نيست عزيزم.........!مدت هاست كه سردي رو تو چشماي نازت مي بينم و با اينكه خيلي خيلي سردم ميشه اما از زمستان نگاهت بي اعتنا عبور نميكنم..........!ميدوني چرا؟ چون من به اميد بهار دلت تن به اين سردي نگاهت سپردم ... به اميد گرماي خورشيد چشمت، چشم به روي همه زيباي ها بستم.... و به انتظار صداي قدم هاي موزونت، از همه صداها دل بريدم............!

كاش معناي نگاهم رو، اشك پنهاني چشمامو و ضربان پي در پي قلبم و ميفهميدي و به جاي درد كمي محبت بهم ميدادي..........! كاش دوستم داشتي بيشتر از اون چيزي كه من تو قلبم تصور ميكنم....... كاش از كنار اين همه زيبايي و انتظار بي اعتنا عبور نكني.............!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

Welcome Home rose

سفید یعنی دوستی...........................!
قرمز یعنی عشق...............................!

اما زرد یعنی جدایی............................۱




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر
توسط ..:: باروون ::..

-->